(این سؤالها مربوط به پنج صفحهی اول کتاب فروید است (از صفحهی ۷ تا ۲۲ی ترجمهی مبشری). لطفاً نظرتان را درمورد این سؤالها بنویسید تا بحث کنیم. در کامنتی که میگذارید شمارهی سؤال را بنویسید و نظرتان را بگویید.
۱. آیا احساس «اقیانوسی»یی را که رومن رولان از آن دم زده و فروید در خود احساس نمیکند (ص ۱۸)، تجربه کردهاید؟ آیا به فروید حق میدهید یا به رومن رولان؟ اگر احساس کردهاید ممکن است آن را قدری توضیح دهید؟
۲. جملهای که فروید از گرابه نقل میکند: «ممکن نیست که از این جهان بیرون بیفتیم» (ص ۱۹) به وضعیت کلی انسان در جهان مربوط است. شاید «ممکن نباشد» از جهان بیرون بیفتیم اما ممکن است چنین احساسی داشته باشیم. و شاید بتوان این احساس را به صورت تاریخی تجربه کرد. این سطر از شاملو را به یاد بیاورید: «ما بیرون زمان ایستادهایم با دشنهی تلخی در گردههامان.» آیا این احساس را تجربه کردهاید؟ آیا این احساس احساسی آشنا در وضعیت ماست؟ آیا دلیلی برای آن به نظرتان میرسد؟مثلاً شاید دلایل اجتماعی داشته باشد، شاید نه...
۳. فروید به نظرش بسیار غریب میرسد که «انسان از آغاز و بیواسطه دارای احساسی باشد که او را از رابطه با جهان پیرامونش آگاه سازد.» (ص ۱۹) نظر شما چیست؟ چرا این حرف را میزند؟ در صفحات بعد چه دلایلی میآورد؟ آیا میتوان احساس تنهایی را چنین احساسی دانست؟
۴. فروید قدری پایینتر در این شک میکند که «من، در نظرما مستقل، یکپارچه و متمایز از همهی چیزهای دیگر نمودار میگردد.» و سپس در صفحات بعد شواهد آن را ذکر میکند. آیا ممکن است مرزهای «من» دیگری را هم در بربگیرد؟ آیا حرف فروید دربارهی احساس یکی شدن با معشوق معقول است؟ آیا ممکن است احساس اقیانوسی (در صورت وجود) ربطی به احساس یکی شدن با «ما» داشته باشد؟ آیا به نظرتان منطقی است این قضیه را بسط دهیم؟
۵. آیا جانوران (به غیر از انسان) گریه میکنند یا میخندند؟ آیا چیزی در این مورد میدانید؟ (شخصاً چیز زیادی در این مورد نشنیدهام.) در این صورت شاید بتوان اینطور گفت: انسان موجودی است که گریه میکند؛ یا: انسان موجودی است که میخندد. از آنجایی که گریستن و خندیدن آموختنی نیستند و تواناییهای ذاتیاند اگر بتوانیم از این قضیه مطمئن شویم تا یافتن بنیانی برای هستیشناسی متکی بر «ما» راه چندانی نداریم...
۱. آیا احساس «اقیانوسی»یی را که رومن رولان از آن دم زده و فروید در خود احساس نمیکند (ص ۱۸)، تجربه کردهاید؟ آیا به فروید حق میدهید یا به رومن رولان؟ اگر احساس کردهاید ممکن است آن را قدری توضیح دهید؟
۲. جملهای که فروید از گرابه نقل میکند: «ممکن نیست که از این جهان بیرون بیفتیم» (ص ۱۹) به وضعیت کلی انسان در جهان مربوط است. شاید «ممکن نباشد» از جهان بیرون بیفتیم اما ممکن است چنین احساسی داشته باشیم. و شاید بتوان این احساس را به صورت تاریخی تجربه کرد. این سطر از شاملو را به یاد بیاورید: «ما بیرون زمان ایستادهایم با دشنهی تلخی در گردههامان.» آیا این احساس را تجربه کردهاید؟ آیا این احساس احساسی آشنا در وضعیت ماست؟ آیا دلیلی برای آن به نظرتان میرسد؟مثلاً شاید دلایل اجتماعی داشته باشد، شاید نه...
۳. فروید به نظرش بسیار غریب میرسد که «انسان از آغاز و بیواسطه دارای احساسی باشد که او را از رابطه با جهان پیرامونش آگاه سازد.» (ص ۱۹) نظر شما چیست؟ چرا این حرف را میزند؟ در صفحات بعد چه دلایلی میآورد؟ آیا میتوان احساس تنهایی را چنین احساسی دانست؟
۴. فروید قدری پایینتر در این شک میکند که «من، در نظرما مستقل، یکپارچه و متمایز از همهی چیزهای دیگر نمودار میگردد.» و سپس در صفحات بعد شواهد آن را ذکر میکند. آیا ممکن است مرزهای «من» دیگری را هم در بربگیرد؟ آیا حرف فروید دربارهی احساس یکی شدن با معشوق معقول است؟ آیا ممکن است احساس اقیانوسی (در صورت وجود) ربطی به احساس یکی شدن با «ما» داشته باشد؟ آیا به نظرتان منطقی است این قضیه را بسط دهیم؟
۵. آیا جانوران (به غیر از انسان) گریه میکنند یا میخندند؟ آیا چیزی در این مورد میدانید؟ (شخصاً چیز زیادی در این مورد نشنیدهام.) در این صورت شاید بتوان اینطور گفت: انسان موجودی است که گریه میکند؛ یا: انسان موجودی است که میخندد. از آنجایی که گریستن و خندیدن آموختنی نیستند و تواناییهای ذاتیاند اگر بتوانیم از این قضیه مطمئن شویم تا یافتن بنیانی برای هستیشناسی متکی بر «ما» راه چندانی نداریم...