‏نمایش پست‌ها با برچسب فروید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فروید. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

جلسه پنج‌شنبه ۱۷ اردیبهشت: محاکمه فروید

در جلسه‌ی پنج‌شنبه فروید را از دو زاویه‌ی فردگرایانه و جمع‌گرایانه به خاطر نوشته‌ی «شرحی کوتاه درباره‌ی روانکاوی» محاکمه کردیم. فرض بر این بود که فروید در این نوشته تلویحاً در سمت فردگرایی ایستاده و بررسی انسان را از «تک انسان» آغاز می‌کند و سپس دانش «انسان‌شناسی»یی را که پدید می‌آورد به جمع بسط می‌دهد و از «روانکاوی جمعی» به عنوان یک رشته سخن می‌گوید. (چنان‌که در انتهای مقاله می‌نویسد: «برداشتن این گام در گرو آن بود که روانکاوان توجه خود را از فعالیت‌های ذهنیِ‌انسان‌های منفرد به کارکردهای روانیِ جوامع انسانی و مردمان مختلف معطوف کنند؛ به بیان دیگر،‌از روانشناسیِ‌فردی به روانشناسیِ‌جمعی روی آورند.» ص ۱۸) صحبت بر سر این بود که اگر ما بخواهیم اولویتی هستی‌شناختی به جمع بدهیم،‌ در این صورت باید بتوانیم ادعاهای فروید را پاسخ گوییم و اشکالات روش او را نشان دهیم و نشان دهیم که فرد را از همان آغاز نه همچون عنصری که وارد شبکه می‌شود و به آن عادت می‌کند بلکه اساساً از ابتدا باید به مثابه بخشی از یک شبکه‌ی اجتماعی در نظر گرفت و جز این اساساً «فرد» فاقد معنا خواهد بود.

ابتدا جمله‌ی نخست این نوشته را در نظر گرفتیم که: «روانکاوی همزمان با قرن بیستم به وجود آمد زیرا آن کتابی که این نظریه را به صورت پدیده‌ای نو به دنیا معرفی کرد (تألیف من با عنوان «تعبیر رؤیا») تاریخ انتشارش ۱۹۰۰ است.» و پرسیدیم آیا می‌توان روانکاوی را به مثابه یک گفتمان تاریخی در نظر گرفت؟ بدین معنا که شاید لزومی برای نامیدن بیمار به مثابه بیمار وجود داشته است و بسیاری از شخصیت‌ها و رفتارهایی که امروزه ناهنجار تلقی می‌شوند شاید در گذشته عادی تلقی شده یا دست‌کم تحمل می‌شده‌اند. همچنین بحث کردیم که آیا پیدایش روانکاوی همراه با پیدایش تلقی جدیدی از روان و تمایز هرچه بیشتر مفهوم فرد و جمع بوده است یا نه. این اتهام را مطرح کردیم که شاید روانکاو در جامعه‌ی سرمایه‌داری نقش بازگرداندن بره‌ی گمشده به گله را بازی کند و شاید تیمارستان‌ها و زندان‌ها عملاٌ بخشی بیرونی جامعه را در خود جای ‌دهند و باعث ‌شوند که حلقه‌ی روابط جامعه «بیرون» نداشته باشد.

سپس این را از قول فروید مطرح کردیم که تفاوت میان خودآگاه و ناخودآگاه در عرصه‌ی علمی در قرن بیستم اتفاق افتاد و این اتهام را پیش کشیدیم که شاید اساساً خود این تفاوت در قرن نوزدهم و بیستم پررنگ‌تر شده باشد.

یکی از ایرادات محوری بر این پایه می‌گشت که روانکاوی فرد را موضوع مطالعه‌ی خود قرار می‌دهد در حالی که هم مشکلات فرد و هم شیوه‌ی درمان (گفتگوی بیمار با روانکاو) ماهیتی جمعی دارد. برای مثال پرسیدیم که اگر «بیرون ریختن» درون فرد در نظر فروید نوعی درمان شمرده می‌شود، این بیرون ریختن همواره مخاطبی دارد و به سوی کسی (فضایی که دیگری فراهم می‌کند) انجام می‌شود. همچنین از آنجایی که «بیان» و تفکر را اساساً دارای ماهیتی همگانی فرض می‌کردیم، خودآگاهانه کردن امر ناخودآگاه عملاً در حکم همگانی کردن امر فرد می‌توانست به شمار آید. ضمناً امنیت و اعتمادی را که روانکاو فراهم می‌آورد جزئی مهم و تأثیرگذار در فرایند درمان شمردیم که باید به جنبه‌ی جمع‌گرایانه روانکاوی منسوب کرد.

نهایتاً بدین نقطه رسیدیم که اگر می‌خواهیم نظر فروید را پاسخ دهیم باید نشان دهیم که انسان علاوه بر «خودخواهی» و «غریزه‌ی جنسی»، باید غریزه‌ی دیگری نیز داشته باشد که به نوعی «دیگرخواهانه» باشد. بر این نکته تأکید شد که «غریزه‌ی جنسی» نیز منفعت‌طلبانه است و اگر همچون فروید روابط اجتماعی را بر پایه‌ی غریزه‌ی جنسی یا بقاء نفس تفسیر کنیم نهایتاً تمامی این روابط را به منشئی فردی تقلیل داده‌ایم. گفتیم که غریزه‌ی جنسی در معنایی که ما از آن انتظار داریم «دیگرخواهانه» نیست چرا که تحت سیطره‌ی کامل این غریزه، انسان به نفسِ دیگری بی‌اعتناست و او را چیزی بیشتر از ابژه‌ی میل خود تلقی نمی‌کند که قرار است مصرف شود. گفته شد که مدل فرویدی با چنین صورت‌بندی‌یی مشکلی ندارد و با نظریه‌ی سرکوب می‌تواند حکم‌های خود را به فرض‌های خود متصل سازد. او جمع‌گرایی را نه به عنوان موهبت بلکه به مثابه راه‌حلی در برابر مشکلات موجود در طبیعت (راه حلی از سر استیصال) مطرح می‌کند. راه گریز ما این بود که بتوانیم غریزه‌ی سومی پیدا کنیم.

اگر چنین چیزی را می‌یافتیم می‌توانستیم بگوییم که فروید پیشاپیش به نوبه‌ی برایش جایگاه رفیعی در نظر گرفته است: «در این زمینه، روانکاوی به کشف این موضوع نائل آمد که سومین بخش فعالیت فکری انسان که واجد کمال حساسیت است، در پی محقق کردن این هدف بنیادین است که فرد بتواند بر عقده‌ی ادیپ خود غلبه کند و نیروی شهویِ خویش را از تعلق‌های عاطفی‌ کودکانه به تعلقات اجتماعی که نهایتاً مطلوب تلقی می‌شوند، معطوف سازد.» (ص ۲۲)

نام این غریزه‌ی سوم را «دیگرخواهی» نهادیم. موضع ما این بود که نباید تصویری از انسان را که او را تنها و خوشبخت بر سطح زمین نشان می‌دهد باور کرد. برای اثبات غریزی بودن دیگرخواهی، این سؤال را پیش کشیدیم: «که آیا ترس از تنهایی در انسان غریزی هست یا نه؟»

اگر ترس تنهایی در انسان غریزی باشد بدین معناست که همواره دیگری را به خاطر خود او (در مقام انسان و فهمنده و نه فقط یک شیء) می‌خواهد و به او نیاز دارد و در این حالت، حکم ما ثابت است. انسان تنها، دیگری را به صورت کور نمی‌خواهد، می‌خواهد که او «باشد»،‌توجه کند و بفهمد و می‌خواهد که شایسته‌ی این توجه و محبت قلمداد شود. این تلقی، به تعبیر هگل از خودآگاهی نزدیک است که می‌گوید: «خودآگاهی، خواستِ خواست دیگری است.»

اما اگر ترس از تنهایی غریزی نباشد، در این صورت باید بر اثر معادلاتی دیگر «تولید شود» و خودبه‌خود از درون انسان نمی‌جوشد. در واقع، تنهایی باید خلأ منفعتی باشد که دیگری می‌رساند. در این تعبیر، از آنجایی که این منفعت بر اثر تجربه ی زیستن با دیگران پدید آمده است درک آن نیز،‌ مسئله‌ای نهادینه و فطری نیست، بلکه ناشی از ادراکی آگاهانه است که تبدیل به احساسی درونی می‌شود. در واقع فرد به حضور دیگران عادت می‌کند و سپس نبودشان او را آزار می‌دهد. در این صورت، تنهایی چیز قابل تحملی است که می‌توان بدان عادت کرد چون از ابتدا نیز قرار نبوده است جز این باشد.

اما روند رشد انسان جز این را می‌گوید. قضیه در عمل کاملاً‌ معکوس این است:‌ این تنهایی است که انسان به صورت آگاهانه می‌آموزد که تحملش کند، نه بودن با دیگران را. نوزاد، «یک چیز بودن» را به تدریج می‌آموزد؛ در ابتدا چیزی جز امتداد مادر نیست. کودکی که به دنیا می‌آید پیش از هرچیز یک دستگاه صوتی است که دیگری را صدا می‌زند: نخستین گریه‌ی کودک چنین می‌گوید:‌ «دیگری نیست.» راه آرام کردن نوزدان، تکان دادن آن‌هاست: اطمینان دادن از اینکه مادر حضور دارد، شاید مادر به چشم نیاید، اما «تکان خوردن» حکایت از این دارد که تکان دهنده‌ای هست. این نخستین واسطه است: واسطه‌ها در طول زندگی افزایش می‌یابد اما مادر (امنیت حضور دیگری) همیشه در افق حضور دارد.
کودک و مادر یک دوتایی به هم پیوسته هستند؛ هرچه کودک بزرگتر می‌شود «یاد می‌گیرد» که دوری مادر را تاب بیاورد. سپس او را متکثر و در سطح جامعه پخش می‌کند، اما زندگی روانی اساساً با این اطمینان ممکن می‌شود که: زندگی هرچه قدر هم که ناگوار باشد، «همواره امید به حضور دیگری هست.»

از اینجا به این نکته می‌رسیدیم که علاوه بر توصیه به جرأت (به عنوان تنها راه حل برای مشکلات زیستن) که این‌همه محبوب فیلسوفان نیچه‌ای و لکان است می‌توان این را نیز به عنوان آموزه‌ای اخلاقی اضافه کرد:‌«از این‌که توان‌ات در مقام «یک» انسان محدود است نهراس. همواره امیدت را حفظ کن به این‌که: دیگران خواهند بود، دیگرانی که به کمک خواهند آمد. دیگرانی که باید بتوانی راه زیستن با ایشان را بیاموزی.» دیگرانی که خواهند فهمید، دیگرانی که از جهتی شبیه تو خواهند بود، دیگرانی که تحت شرایطی خاص که هرگز کاملاً ناممکن نیست دوست‌ات خواهند داشت. تو هرگز مطلقاً تنها نخواهی بود و جهان آن‌چنان خالی که تو قادر باشی حد توان فردی‌ات را با چنان دقتی مشخص کنی تا بازندگی‌ مطلق‌ات از آن نتیجه شود. دیگران همواره دایره‌ی ممکنات را بیش از آن گسترش می‌دهند که تو خود را مطلقاً درمانده بشناسی.
بدین‌ترتیب ایمان را علاوه بر جسارت به عنوان عنصر روانی پایه‌ای به درون فلسفه وارد می‌کردیم، نه ایمان به حقیقت که تنهایی را دامن می‌زند بلکه ایمانی از اساس به دیگریِ انسانی.
از فرض غریزه‌ی جمع‌گرایانه چنین نتیجه می‌شد که مقابله با این غریزه، زاینده‌ی اضطراب است. روی برگرداندن از دیگران، حتا پس از آن‌که معادلات آگاهانه‌ی منفعت ارضاء شده باشد، باز متضمن سودی خالص نیست: نبود دیگری علی‌السویه نیست؛ نبود دیگران منشأ رنج است؛ فرد خواهان حضور دیگری است که آزادی او را محدود می‌کند. آزادی (در معنای آزادی «از» دیگران) آرزویی مطلق نیست. آزادی،‌ فضای حرکت در میان غریزه‌هاست نه ارضاء نامحدود خودخواهی.
نتیجه این بود که جهان خالی از انسان ناامن‌تر از حضور دیگرانی است که زیستن با ایشان نیز دشوار است.
این را نیز پاسخ گفتیم که گذشته از مدل فرویدی، در صورت‌بندی نیچه‌ای نیز که هرگونه خواستی به خواست قدرت فروکاسته می‌شود باز جمع‌گرایی به معادله وارد خواهد شد، چرا که اعمال قدرت، اعمال قدرت بر دیگران است و دیگران همواره‌ی یک طرف معادله خواهند بود. قدرت فیزیکی، (قدرت در مقابل طبیعت) که در زبان‌های اروپایی معادلی متفاوت با «قدرت» دارد در این مورد به کار نمی‌رود؛ معادلی که در فارسی می‌توان به «توان» و «توانایی» ترجمه کرد. خواست قدرت،‌ خواست توانایی نیست. چرا که توانایی به صورتی کمیتی منفرد، انگیزه‌ی رفتارهای انسانی نیست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

محاکمه‌ي‌ّ فروید و باقی قضایا

در جلسه‌ی شنبه نخست درباره‌ی مقاله‌ای از پل فایرآبند به نام «افسانه‌های پریان: علیه روش و نتایج» صحبت کردیم که امیر لطف کرده بود و برای همه‌مان کپی گرفته بود. مقاله از کتاب «دیدگاه‌ها و برهان‌ها»، نشر مرکز، ترجمه‌ی شاپور اعتماد است و خود فایرآبند مقصود از نگارش آن را در سطرهای نخست چنین توضیح می‌دهد: «در این مقاله قصد دارم که از جامعه و اعضای آن در برابر همه‌ی ایدئولوژی‌ها، و نیز علم، دفاع کنم.»

متن انگلیسی مقاله را از اینجا بگیرید:‌ افسانه‌های پریان
این صورت صورت pdf اسکن شده‌ی همان مقاله‌ باز به انگلیسی است ولی بسیار حجیم‌تر: فسانه‌های پریان
این هم مقاله‌ای است درباره‌ی خود فایرآبند و عقایدش به فارسی: فایرآبند

سپس به سراغ مقاله‌ی فروید به نام «شرح کوتاه درباره‌ی روانکاوی» رفتیم و قرار شد جلسه‌ی بعد فروید را محاکمه کنیم. گروهی این مقاله را از دیدگاه فردگرایانه مطالعه می‌کنند و گروهی دیگر از دیدگاه‌ جمع‌گرایانه. قرار گذاشتیم که هرکسی جزء گروهی بشود که با آن مخالف است یا به عبارت دیگر، از عقایدی خلاف عقاید خود دفاع کند.

در طول جلسه، نخست صحبت از این مطالب به میان آمد: تکثر فرهنگی و رابطه‌ی آن با دموکراسی، اجماع نظر، حقیقت، نسبی‌گرایی و اخلاق. از رابطه‌ی میان حقیقت و نسبی‌گرایی (به عنوان دو سر یک طیف) با اخلاق صحبت به میان آمد و این را بسط دادیم که چه طور انتخاب میان امر مطلق و نسبی یکی از شکاف‌های اساسی فلسفه است. سپس گفتیم که از آنجایی که ما قصد صورت‌بندی نوعی تئوری معطوف به جمع را داریم باید بتوانیم موضع خود را نسبت به تفاوت میان امر مطلقاً همگانی و اجماع نظر روشن سازیم. با صحبت از اراده‌ی جمعی و اجماع نظر، پای «قرارداد اجتماعی» روسو به میان آمد و این‌که چه طور در جامعه‌ی دموکراتیک در معنای روسویی، اراده‌ی جمعی اختیار تام دارد و نمی‌توان با تکیه بر حقیقت، جامعه را به پیروی از چیزی خارج از تمایل اکثریت واداشت.

در بخش دوم بحث‌مان، موضوع بحث گروه شنبه را به اختصار پیش کشیدیم که به «تمدن و ملالت‌های آن» فروید مربوط بود. این‌که چه مدل‌هایی عامی برای خوشبختی مطرح شده‌اند و هرکدام چه معضلاتی دارند. زمانی که نقش عقل زیر سؤال رفت، این نکته را طرح کردیم که چه طور بسیاری از غر‌ زدن‌های روشنفکرانه بر چهار فرض متناقض زیر استوارند:

۱. از آگاهی و عقل برخوردار شده‌ام که بهتر زندگی کنم.
۲. اما کسانی که عاقل نیستند بهتر زندگی می‌کنند.
۳. دلم می‌خواهد حتماً جزو عاقلان باشم.
۴. ناراحتم که خوب زندگی نمی‌کنم.

سپس نشان دادیم که چه طور به واسطه‌ی رابطه‌ی میان تنگاتنگ «مسئله‌دار بودن» و «اندیشیدن»، بسیاری از فلسفه‌ها «ناخرسندی»،‌ «نارضایتی»، «عصیان»، «وجدان معذب» و «تهوع» را در مرکز فلسفه‌شان قرار می‌دهند و محور اندیشمندانه زیستن می‌دانند و سعی کردیم که از پذیرفتن این امر سرباز زنیم.

نشان دادیم که برای چنین مخالفتی نیاز داریم دو مطلب را اثبات کنیم و پاسخ گوییم که در واقع هم‌‌ارز یکدیگرند. یکی اینکه: «فکر خود منشأ رنج است.» و دوم اینکه: «چه‌ گونه می‌توان بدون انگیزه کاری انجام داد و بدون امنیت، ترس را زیر پا نهاد.» گفتیم که راه‌حل‌های لکانی، نیچه‌ای، فرویدی عملاً از انسان درهم‌شکسته انتظار دارد که بی‌محابا به مبارزه با ترس خویشتن برخیزد و انسان افسرده را به اعمال قهرمانانه دعوت می‌کند.

در مورد اول، چنین گفتیم که چون فکر را اساساً وسیله‌ی ارتباط با دیگران تعریف می‌کنیم، دیگران از اساس باید در تلقی ما از خوشبختی یا از نحوه‌ی زیستن در جهان حضور داشته باشند. و مورد دوم را فعلاً چنین پاسخ گفتیم که اگر به «کار» ماهیتی هنری ببخشیم، مسئله‌ی «انگیزه»، «انجام دادن کار بدون دانستن متد»، «پیشرفت در دل انباشتگی» از حالت غیرممکن خارج خواهد شد، چرا که هنر دقیقاً در همین لحظه‌ی ناممکن بودن آغاز می‌شود. (در هنر انباشتگی کامل، کمال، به انتها رسیدن و ناممکن شدن اثر هنری معنا ندارد.)

جلسه را این‌طور ختم کردیم که ما انسان را (بدون حضور دیگران) موجودی بینهایت قوی و همواره قادر به اعمال قهرمانانه نمی‌دانیم. جهنم عدم حضور دیگران است.